مجموعه اشعار مریم حیدر زاده

مجموعه اشعار مریم حیدر زاده

و من برای زندگی تو را بهانه میکنم . . .

سلام بازیکن محبوب :

لطفا چند دقیقه ای را با تمام بی وقتی ٬ وقتت را به خاطرات دور دست بده ٬ صورت مهربان را میان

دستانت بگیر ٬ چشمانت را روی هم بگذار و به گذشته های دور برگرد . به آن روز هایی که توپ و بازی

خوبرا به هر چیزی از مدرسه گرفته تا دم خواب ظهر وحتی گرفتن جایزه ترجیح می دادی ٬ فقط خودت

می دانی که گاهی وقت ها شاید به دلیل قهر یا زیاد بودن تعداد متقاضیان تشکیل همان تیم ساده

محلی ٬ بازی ات نمی دادند چقدر دلت می شکست و از همان وقت تصمیم گرفتی هر طور که شده به

هر قیمتی از آن های انتقام بگیری . حالا ثابت کردی که انتقام نیز گاهی مثل عدو سبب خیر می شود٬

گاهی ایستادی و با حسرت به پرتاب بلند و شوت های راه دور و توپ هایی که اگر تو بودی حتما گلشان

می کردی خیره شدی و عزمت برای تلافی جزم تر شد .

گاهی هم که بازی می کردی خیلی ها که بازی شان از تو خوب تر نبود با حسادت نگاهت می کردند

و تو در دلت آرزو های بزرگی می کردی که تنها خودت و خدای بالای سرت از آنها با خبر بودید . تا این که

عقربه زمان گشت و گشت و تو را به روز های خوش طعم بزرگ شدن رساند ٬ بزرگی که دو معنی داشت

هم قد کشیدن و عبور از کودکی و هم شهرت ٬ شهرت را آرام آرام چشیدن و تو اولین بارقه های شهرت

را حس کردی . وقتی برای تیم ملی جوانا دعوتت کردند اولین پاسخ را به آنان دادی . بعضی ها که دور

اندیش تر و زیرک تر بودند با تو سر دوستی فراوان گذاشتند . بعضی هم که این دعوت را یک اتفاق می

دانستند بد تر شدند ٬ بعضی هم درسشان را ترجیح دادند و حس کردند باید به خودشان ببالند و

کوچک تر های محل سعی کردند تا دیر نشده خطی ٬ عکسی ٬ امضایی از تو داشته باشند .

اما حق با گروه اول بود چون داستان دعوت از تو نه تنها یک اتفاق ساده نبود ٬ بلکه آغازی بود برای

شناساندن یک پدیده ستاره به عالم مستطیل سبز و تو بزرگ شدی ٬ بزرگ و بزرگ تر و ته دلت از تمام

آن ها انتقام گرفتی و خدا را شکر کردی ٬ زمان به سرعت گذشت اهل فن کاملا نامت را با ذکر تخصص و

پستت می دانستند . به یک تیم خوب رفتی تا بازی زیبایت در آن جا به سرخ پوشانی که همیشه

عکسشان زینت بخش دیوار اتاقت بود بپیوندی و پیوستی .

دیگر با اراده ای که از تو سراغ داشتند می توانستند حدسش را بزنند که تو تمام این مراحل را پشت سر

خواهی گذاشت و تو نیز به تمام آن ها پاسخ مثبت دادی با یک پیراهن یک رقمی به آن ها پیوستی و به

قول خودت این نهایت آرزویت از کودکی بود که خوشبختانه به آن رسیدی .

چند سالی گذشت دیگر همه تو را با تعصب ٬ بازی زیبایت ٬ مهربانی ٬ صدای ناز و سرخی غیر قابل وصف

و فداکاری های به موقعی که برای تیم ٬ پیروی می آفرید ٬ می شناختند ٬ دیگر خیلی ها شاید حالا در

این تابستان مثل کودکی های تو توی کوچه پس کوچه های محل سکونتشان بازی می کنند عکس تو

در اتاقشان خود نمایی می کند و سعی می کنند عین تو خوب بدوند تا یک روز به قله سرخ برسند اما

یک چیز مهم ٬ این را یواشکی برایت می نویسم نکند شهرت دل شکسته گذشته و نگاه های منتظر

کودکی و آرزوی سرخی ات را کم رنگ کرده باشد ٬ می دانم این چنین نیست تو بزرگواری و مهربان ٬ اما

مراقب باش تقاضای هوادارانت را بی پاسخ نگذاری و دستت موقع تند امضا کردن نلرزد که اگر صاحب

طلایی ترین ساق دنیا هم باشی تواضع به شهرت می ارزد بازیکن محبوب .

اگر خیلی چیزها هم وسوسه ات کرد سعی کن این دو کلام را از تو نگیرند : بازیکن محبوب.

                                                                                                                       مریم

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت13:11توسط حامد | |

سلام ثروت فرداهای نیامده ٬ مانده تا حالم اونجوری شود که بتوان راستش را برایت نوشت ٬ اگر هم لا به

لای حرف هایم طعم خوشی را حس کردی بدان نا خواسته از دست قلمم در رفته است ٬ مثل پروانه خال

خالی قشنگی که با مهارت از روی دست پسرکی که او را بعد از کلی دنبال کردن گرفته فرار می کند.

خیلی روز می شد که حتی هیچ چیز ٬ برایت پاره هم نکرده بودم چه برسد به اینکه بنویسم . اما امروز

بی جهت دلم هوای آزار هایت را کرد ٬ هوای بی پاسخی ها ٬ به قول بچه های دیروز٬ بی محلی ها ٬ ناز

های بدون نیاز ٬ هوای همه چیزت را که هیچ نبود ٬ نه فکر کنی دلم برایت تنگ شد ٬ نه ٬ دیگر به قول

قدیمی ها بزنم به چوب ٬ دلم برای کسی تنگ نمی شود ٬ با آنکه خالی ست می تواند از خیلی ها

پذیرایی کند اما سنت مهمان نوازی اجدادی اش را هم به باد سپرده است . خسته است ٬ حوصله

خودش را هم ندارد ٬ تنها به این فکر می کند که تمام افرادی که نا خواسته دلیل تولد دیگران می شوند

محکومند اما هیچ راه قانونی مناسبی برای صدور هیچ حکمی در مورد آنان نمی یابند . تنهاست عین

سپیدار بلند مدرسه ٬ عین عروسکم نینا ٬ عین خدا ٬ عین آسمان ٬ عین قوی بی جفت در حال مرگ ٬

عین سیمرغ و شاید عین همه ٬ حتی آنهایی که آدم فکرش را هم نمی کند که تنها باشند اما هستند .

ببین ! دیشب که در نوشته های تکه تکه دفترم پرسه می زدم حرفی یافتم که مناسب ترین عنون برای

نامه بی دلیلم بود . راستش تمام این ها را نوشتم که آن جمله را بنویسم : حق با کسی بود که برای

اولین بار این حرف غم انگیز را از روی به دست آوردن تجربه ای به قیمت دانه های یاقوتی اشکهایش زده

بود ٬ تو هم بخوان ٬ شروع کن و لطفا باورت شود هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که

لیاقت اشک های تو را دارد هیچ گاه اشک تو را در نخواهد آورد . جسارت نباشد ٬ ادب رسم بزرگی از

آئین نامه نگاری ست ٬ اما تو خیلی اشک مرا در آوردی ٬ کم دیدی و کلی هم ندیدی و حتی کسی

نگذاشت خبرت شود ٬ مهم نیست . چقدر بد است که بزرگ می شویم یعنی قدمان ٬ شناسنامه

هایمان ٬ کلاس درسی مان ٬ اندازه لباسهایمان ٬ اما خودمان کاش همان اندازه صادق می ماندیم که

نماندیم ٬ هر چه سایز ها بزرگ شدند ما به قول زبان عامیانه آب رفتیم ٬ شاید هم عامیانه نباشد . یعنی

فرو رفتیم در آبی گل آلود و نه چندان زلال ٬ حالا انگار قرار است بچه ها هم دیگر راستش را نگویند .

بچگی من و تو خاطرت هست ؟وقتی اسم دو نفر را می آوردند و می پرسیدند کدام را بیشتر دوست

داری و ما و تمام هم سن و سالهایمان در آن وقت همیشه نام دومی را که چون دیرتر میشنیدیم و به

خاطرمان می ماند حفظ می کردیم و مثل طوطی تحویلشان می دادیم و اگر جای آن دو را برای دومین بار

عوض می کردند باز هم آن دومی را که بار اول ٬ اولی بود می گفتیم و پیش خودمان تعجب هم نمی

کردیم که این بار چرا این یکی را بدون اینکه محبتی کرده باشد بیشتر دوست داریم و این مال غریبه تر ها

بود. دوست داشتن پدر و مادر یا دو آدم نزدیک دیگر که می شد همیشه راست می گفتیم و هیچ کس

دعوایمان نمی کرد ٬ اما مطمئنا به آن کسی که کمتر دوستش داشتیم یواشکی بر می خوردیم و تصمیم

می گرفت دیگر وقتی ما را بیرون برد برایمان آلاسکا نخرد . ولی حالا میبینی که بزرگتر ها به بچه های

امروز یاد داده اند که نام هر دو نفری که برای مقایسه کنار هم دیدند بگویند و در ازای پرسش هر کسی

که این سوال را از آن ها کرد بگوید هر دو تا ٬ یا اندازه هم و این از بچگی آن ها عادتشان شده است که

عشق حتی به نزدیکان را در پستوی دلشان پنهان کنند تا مبادا به کسی بر بخورد و دیگر حرف راست را

از بچه هم نمی شود شنید. دیگر بچه ها اصلا خوب نیست که این جور بمانند و قبل از سایز هایشان

بزرگ شوند اما شده اند حتی وقتی دو رنگ را نشانشان بدهی و بپرسی کدان قشنگ تر است می

گویند این و این . یاد گرفته اند وقتی با تو بیرون بیایند اگر دلشان چیزی خواست بگویند : من اصلا از این

ها دوست ندارم ٬ یا وقتی عروسکی عین شیطان در جلدشان می رود یا یک ماشین کنترلی به آن ها

چشمک می زند بگویند : این ها خطرناک است ٬ یا اگر بر حسب اتفاق چرخی ببینند پر از آلاسکا

بگویند : این ها را نخوری مریض می شوی . و اگر بادکنک ببینند بگویند : این مال بچه های خوب نیست .

و دور از چشم هایشان می فهمی که دلشان تمام آن ها را یکی بیشتر از دیگری خواسته است و کسی

شاید مثل لولویی که دیگر افسانه شده و شب ها پشت هیچ دری نیست و ترساندن مدرن مانع از

ورودش حتی به پشت پنجره می شود نمی گذارد حرف راست را از بچه ها بشنویم . نمی دانم نامه

عاشقانه برای تو می نویسم یا خاطرات امروز و دیروز بچه ها را ٬ خلاصه که تو که بچگی ات حرف راست

را می شد از زبانت شنید اینگونه شدی ٬ وای به حال بچه هایی که هنوز بچگی را پشت سر نگذاشته

عین بزرگتر ها شده اند . دلم عجیب برای فردا که نه ٬ بی فرداییمان شور می زند اما چه فایده ٬ آن

اتفاقی که نباید بیفتد مدتهاست برای همه افتاده است ٬ اتفاقی که بزرگ و کوچک سرش نمی شود .و

هر چیز سر راهش باشد درو می کند ٬ عشق ٬ حقیقت ٬ تپیدن تند قلب ٬ آه و درد آشکار ٬ این اتفاق

برای تو هم افتاد . بد جوری جا خوردم ٬ همیشه فکر می کردم با این که منطقی نیست اما چون دل من

می گوید حتما راست است که تو برای این جا زیادی ٬ یعنی یک جوری مال یک جاهای دیگر هستی ٬ نه

فکر کنی شبیه قصه سیندرلا و آن شاهزاده و کفش نقره ای و ساعت دوازده ٬ نه عزیزم کمی واقعی تر

فقط کسی که مثل هیچ کس نیست ٬ نه چشمانش ٬ نه عشقش ٬ نه تنفسش ٬ نه خشمش ٬ اما آن

اتفاق تمام معادلات من غریبه با ریاضیات را به هم که ریخت هیچ ٬ سوزاند و خاکسترش را هم به باد داد

و او را هم نمی دانم خاکسترش را کجا برد ٬ حقیقتش علاقه ای هم به دانستن جایش ندارم ٬ فرقی

نمی کند کسی عین یک دوست یا دشمن آن روی سکه را نشانم داد خیلی ماندم که این رو درست

است یا آن رو ؟ شبی در یک رقمی های خرداد از یک آوای آسمانی جواب گرفتم کسی که دو رو دارد برای

جستجو یکرنگ نیست و هیچ دفاعیه ای برایت نیافتم ٬ دروغ چرا ٬ تمام تلاشم را هم نکردم ٬ خیال هم

نبافتم وگرنه می شد مثل همه شعر ها حق را به تو داد و پرونده را مختومه اعلام کرد . اما نکردم چون

نخواستم چون گاهی وقتی به آخر یک خط می رسی بازگشت از آن دیوانگیست ٬ از آن دیوانگی ها که

اسمش حماقت است و این دیوانگی با آن دیوانگی هایی که جای بسی افتخار دارد هفت آسمان فرق

می کند . گاهی این آخر خط است که به انسان یاد می دهد اول یک خط درست کجا است و شاید این

آخر هم از همان هاست . نه ٬ اشتباه نکن ٬ جا نزدم ٬ پشیمان نشدم ٬ عین بچه ها که امروز و دو روز

بعد از خرید اسباب بازی جدیدشان آن را به بقیه ترجیح می دهند و اگر روز بعد کسی جدید ترش را

برایشان بخرد آن را هم یک گوشه پرت می کنند تصمیمم را عوض نکردم ٬ من تو را ٬ صاحب رویاهایم با

حاکم آرزوهایم ٬ با قاضی تقدیرم وبا مهر کننده سند بزرگ سرنوشت پر از خط و نقشم اشتباه گرفتم ٬

اشتباهی فراتر از نام ٬ نام یک کوچه و خیابان یا پلاکی که رقم دومش مشخص نیست ٬ اشتباهی فراتر

از یک رنگ ٬ یک اسم مشابه و یک فکر ٬ اشتباهی به قیمت یک دنیا عمر ٬ چند فنجان زهر ٬ کلی تنفس

به هدر رفته ی بی بازدم ٬ یک کوله بار درد ٬ و هزار یلدا غصه و کرور - کرور شب پر گریه بی ستاره تاریک .

اما شاید همین جا هم برای پی بردن به این اشتباه جای بدی نباشد . شاید باید بگویم خدا را شکر که

اینجا فهمیدم ٬ اینجا فهمیدم شاید اگر دیر تر می شد دیگر هیچ راهی برای تشخیص آخر و اول

هیچ خطی نبود ٬ به قول قدیمی هایی که منکر این حرفشان بودم قسمت ٬ قسمت شاید تا دیروز در

ذهن من بخشی از انار دانه شده ای بود که با مهربانی به کسی تعارف می کردم و می دادم یا نصفی از

سیبی بود که در زنگ تفریح های کودکی گاز نمی زدم تا بشود با کسی شریک شد ٬ اما حالا لمس می

کنم ٬ قسمت شاید معنی اش یک جور عوض شدن تقدیر و حادثه در سرنوشت و کشیده شدن انسان به

مقصدی بی آن که خودش بخواهد و تصورش را بکند باشد مثل بی وقت دریا رفتن ٬ بدون اجازه کاری را

کردن و حسی که تو را به درون دریا می کشد . دعوت شفاهی مرگ و خالی شدن زیر پایت بدون آن که

تصمیم مردن داشته باشی و برعکس شاید یعنی وقتی که به قصد مرگ به دریای طوفانی می زند ماه

تمام خودش را نقره ای می کند و در دریا بپاشد و هیچ ماسه ای زیر پای کسی تکان نخورد و کلی قایق

رد شود و همه ماهی گیر ها آن شب برای صید ماهی رویایی که مروارید قصه را داشته باشد به دریا زده

اند برای نجات ٬ و کسی که اصلا تصمیم به زندگی نداشته باشد زنده بماند . من حالا معتقدم که قسمت

یعنی هر دو هم بخشی از سیب و هم نقطه ی پیش بینی نشده فردا تا فرضیه بعد چه باشد ٬ عجب

نامه عجیبی ٬ شاید بشود در کتاب فلسفه غیر معروفی از مطالبش کمک گرفت . تفاوتی نمی کند هر

کس خواست از یک نامه هر استفاده ای کند از جانب من که مجاز است تو هم که یقین دارم اهمیتی

برایت ندارد ٬ شک دارم تا آخر بخوانیش ٬ چقدر حرص می خورم وقتی تصور می کنم ورقش بزنی تا عین

کسانی که دوست دارند ببینند آخر یک رمان عشقی چه می شود فقط صفحه آخر را بخوانی ٬

خوشحالم اگر که این کار را بکنی مجبوری مدام به صفحه قبلی رجوع کنی چون این طوری چیزی سر در

نمی آوری ٬ حرف هایم نا تمام است تا الاهه صبح می توانم برایت بنویسم ٬ اما فعلا دیگر کافی ست هم

دست های من خسته اند و هم چشم های تو ٬ لطفا اگر تا به حال فکری نکرده ای که می دانم کرده ای

فکری برای فردا که چه عرض کنم برای بی فرداییت بکن . روی من اصلا با هیچ عنوانی ٬ حتی غریبه هم

حساب نکن .شاید تا به حال هم اینگونه بوده ٬ اما لازم است خودم بنویسم من شاید باشم موقت پر از

سکوت و ابهام و تردیدی نارنجی ٬ اما یقین کن تو یقین کن من هیچ جا ٬ هیچ وقت ٬ و هیچ جور دیگر

نیستم نه با تو و نه برای تو ٬ نمی دانم با که و برای که اما تاکید می کنم اگر باشم نه با تو هستم و نه

برای تو و این آخرین نامه نیست ٬ باید همه چیز را بگویم ٬ باور کن حرف من است در کمال هشیاری می

نویسم خوابم هم نمی آید ٬ عاشق دیگری هم نشده ام ٬ یاد بچگی هایم هم نیفتاده ام٬ دیوانه تر هم

نشده ام ٬ با کسی حرفم نشده ٬ و صحبت تلافی نیست و هیچ کجای این نامه هم عین اشتباه قبلی ام

گیومه ای پیدا نخواهی کرد . با کمال شهامت و با حواسی جمع تر از بزرگترین به علاوه دنیا .

                                                                                                                       

 

هرکس بد ما به خلق گوید

ما چهره به غم نمی خراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم

تا هر دو دروغ گفته باشیم

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت15:44توسط حامد | |

همیشه نگاه تو به دنبال کسی ست که نگاهش در پی دیگری ست .

سلام :

برای هضم لحظه ای که آغازش از تو نوشتن است دست کم باید چند نفس عمیق کشید و به تمام قد در

برابر خاطره ات ایستاد و تعظیم کرد و شکست و نوشت ٬ تمام این کارها را کرده ام و حالا واجد شرایطم

برای از تو نوشتن :

گیریم که سلام ٬ به فرض که حالت را بپرسم ٬ سراغت را بگیرم ٬ گدایی ات کنم ٬ پرستشت را نقاشی

کنم ٬ شعرت کنم ٬ قابت کنم ٬ کتابت کنم ٬ وقتی آن گونه ای که نباید باشی هستی ٬ چه فرقی می

کند ٬ وقتی جواب دلم برایت تنگ شده خواهش می کنمی ست که برای غریبه ارین رهگذر ها هم

خرجش نمی کنی چه کنم ؟

دمدمه های صبح بیاییم زیر پنجره اتاق پر از هالوژنت جار بزنم که وای زیبا ٬ همسایه های دیوار به دیوار

زیبا ٬ اهالی کوچه زیبا ٬ من دیوانه ی روی ماه او هستم ٬ راضی می شوی ؟ نه . راضی که نمی شوی

هیچ ٬ نهایت لطفت فریادی است که با طعم خواب و چاشنی غضب که نوش جان می کنم و معلوم

نیست برایم چه تصمیمی می گیری و می گویی کجا بروم ٬ این ها اصلا مهم نیست ٬ من از دید تو مثل

کسی هستم که از اقبال بلند ٬ در ۳۰ اسفند یک سال تمام کبیسه به دنیا می آید و هر چند سال ٬ یک

بار به طور اتفاقی تولدش می شود و اینکه کسی اصلا یادش باشد یا نباشد قضیه دیگری ست چه برسد

به تبریک و این حرف ها ...

گفتم اگر ۳۰ اسفند چند سال یک بار هم باشم افتخاری ست ٬ اما حقیقتش تازگی ها حس می کنم آن

هم نیستم ٬ هیچ چیز نیستم ٬ هیچ چیز در برابر تو که همه چیزی ٬ در برابر تو همه کس هم هیچ

نیست و هیچ تنها هویتش را حفظ می کند ٬ گر چه اگر لغتی از هیچ کمتر پیذا شود هیچ هم ٬ برای خود

جایگزینی پیدا می کند . همه به تو که می رسند خودشان ٬ هویتشان و وجودشان را فراموش می کنند٬

گم می کنند . یک جور از بودن خودشان خجالت می کشند گم میشوند . زیبا می خواهم دست از سرت

بردارم و بر چشمانت بگذارم تا خورشید روشن دو چشمت ذوب کند حجم اسیر تنهایی مردابی مرا .

فاصله خورشید تا زمین ذره ای اگر کم شود دنیا بهم می ریزد ٬ من هم همین را می خواهم. دنیا قرار

نیست همیشه منظم و قانون مند باشد ٬ قرار نیست هیتلری ٬ ناپلئونی ٬ کسی با لشکرش دنیا را از

هم بپاشد .

من دلم می خواهد دنیا را از یک نواختی در بیاورم ٬ برایش لازم است زیبا ٬ بعضی ها شاید تنها در حرف

آخر اسمشان با تو مشترک باشند اما هیچ کس دیوانه ات نیست ٬ با زنجیر امتحانشان کن ٬ تو تازه

واردها را بهتر از من میشناسی قهرمان .

نامم با نامت دو حرف و هزار دنیای مشترک دارد ٬ مشترک تازگی های دور از دسترس و همیشه نزدیک

من ٬ دست از سرت بر می دارم تا دیگران نفهمند دستم بر چشمان رنگ عسل توست .

بگذار فکر کنند تسلیم شدم و رفتم . تو هم به کسی چیزی نگو . مخصوصا به خبر چین ها که دنبال خبر

می گردند تا بین من و تو را ابری کنند . هر چه بد گفتند بگو می شناسمش ٬ دخترک دیوانه!... آخر سر

٬ دست از سرم برداشت ٬ یک وقت نکند بقیه اش را مطرح کنی یواشکی بگو و گذاشت روی چشمانم تا

ذوب شود در من ٬ جوری که فقط تو و خودم بشنویم .

یک تکه از خاک زمینی که فاصله اش تا خورشید چشمانت کمترین شده است .

                                                                   چند سا عت پس از تولد غروب ۴ آبان پاییز

                                                                                                            

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت12:42توسط حامد | |

سر گذشت غم هجران تو گفتم با شمع                 آن قدر سوخت که از کرده پشیمانم کرد

آخرین باری که شنیدمت گفتی که درگیری ٬ هم با خودت و هم با دیگران ٬ آن قدر زمستانی و سرشار از

جذبه ٬ دلم را لرزاندی که فهمیدم حق پرسیدن دلیل را هم ندارم ٬ درست مثل همیشه ٬ این بار حتی 

اجازه از دور تماشا کردنت را هم ندادی و خیره در سکوت ٬ با عاشقانه های خودم بودم که چرا تو به

چشم جرم به آن ها نگاه می کنی ؟ فرقی نمی کند اول نامه ٬ سلام باشد یا خداحافظی ٬ وقتی هیچ

کدام برایت مهم نیست ٬ اما من مثل تو فکر نمی کنم مهم این است که دلم برایت لک زده است حتی

برای نخواستن و شکستن و راندنت . تا هوای دوستت دارم در عاشقانه هایم می وزد طعم چشمان تو

همان عسلی ست که خوش طعم ترین حادثه های دنیا حسرت یک ثانیه تجربه کردنش را می کشند .

زیبا دارم ملودیت را با گیتار و چهره ات را با آبرنگ تمرین می کنم می خواهم بنوازمت ٬ نقاشی ات کنم٬

شعر که به دلت ننشست نازنین مریم ٬ بی خبر نباشی بعضی ها عجیب سرزنشم می کنند ٬ فکر

می کنم کمی حسودیشان میشود که تو هر چه سنگ می زنی من عاشق تر می شوم ٬ آن ها هنوز

نمی دانند که همه دیوانگان را نمی شود با سنگ راند ٬ بعضی هایشان با سنگ ٬ دیوانگیشان چند

برابر گل می کند و می شکفد و بزرگ می شود ٬ بزرگ عین تو ٬ عین علی ٬ عین اسمت ٬ عین مسیح و

عین رنگ سرخ .

زیبا بعضی ها خیال می کنند تو مثل همه ای ٬ بگذار این گونه زندگی کنند من خیالم راحت تر است .

جزیره ناشناخته ی دور دست ترین رویاهای نرسیده ام ٬ وقتی می دانی که دلی تا انتها در گرگ و میش

وسوسه ی داشتنت عین بادکنکی گره خورده به درخت گیر است تو چرا درگیری ؟ دخالت نیست ٬

جسارت است ٬ شاید هم تمام این بهانه های چکه چکه محض خاطر این است که من لیاقتت را ندارم ٬

حالا که این ها را می نویسم زمین کلی عروس شده است و اولین برف درشت امسال معاشرتش را با

زمین و اهالی اش شروع کرده است . دیر می شد اگر حالا نمی نوشتم ٬ می دانم این روز ها اصلا روز تو

نیست ٬ یعنی چشمانت این را فریاد می زنند اما روز تو هم می شود عزیزم ٬ یقین کن من عادت ندارم

وقتی قیمت دلخوشی نجومی است بی جهت دل کسی را آن هم عزیز تزینم را خوش کنم . نامه هایی

قبلی را از بس که ندادم پازه کردم و این ها را از بس که دادم تو پاره خواهی کرد ٬ این را به خاطر

پرسشی که هرگز برایت پیش نمیامد گفتم .

                                                                                                      پر حوصله ترین عاشقت

                                                                                                                      

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت12:10توسط حامد | |

سلام به همه دوستان عزيز از امروز ميخوام نامه هاي عاشقانه مريم حيدرزاده رو بزارم كه 38 تا نامه است كه از كتاب ((نامه هايي كه پاره كردي)) انتخاب كردم.

لطفا هالوژن اتاقت رو شاعرانه کن دارم برات نامه مینویسم .

سلام :

هنوز چیز نشده قبل از سراغ گرفتن از حالت ٬ دین هزار ساله ام را یک ثانیه ادا کنم بعد زیبا ٬ در نامه

هایی که پاره کرده بودم حسرت به یاد داشتن تاریخ تولدم توسط تو را هزار بار نوشته و التماس می کردم

که در آخرین صفحه سفید آن عشق نامه های نارنجی ٬ اسکلتی بکشی ٬ چیزی خط خطی کنی ٬ و تو

آمدی ٬ آمدی آن هم روزی که خوش بین ترین عاشق های دنیا هم حدسش را نمی زدند روز تولدم ٬

روزی که تصور می کردم مثل صندوقچه نجات موسی در نیل به دنیای فراموش شدگان سپرده باشیش ٬

خوشحالم که به یک اشتباه اعتراف می کنم ٬ به اشتباهی که قشنگ بود ٬ شاید اولش تلخ بود اما این

که اشتباه بود آن را زیبا می کرد عین معجزه ای که کاملا از آن قطع امید کرده باشی و ناگهان در گرگ و

میش بیم و امیدت رخ دهد ٬ تو کاری کردی که تمام کاردان های عالم که رسم است کار را به آن ها

بسپارند از عهده اش بر نمی آمدند .

مجنون که تو باشی حواس برایت نمی ماند .

آ نقدر یادم هست که چیزی یادم نیست ٬ فقط می دانم تو جای اینکه بگویی شمع روشن را پایین آوردن

سرم خاموش کنم سرم را بالا گرفتی و شمع ها را دانه دانه گرفتی تا خاموش کنم و یک دوربین کوچک

اما با وفا آن لحظه را برای ثانیه ای ثبت کرد . نامه های تکه تکه شده ی کتاب مانندم را با آرامش گرفتی ٬

نه اسکلت و نه خط خطی و نه سلام به خانواده محترم که عادت نوشتنش را داری و من تمنای

ننوشتنش را دارم .

موشتی ٬ تمامش کردی ٬ تو عشق را به من تمام کردی زیبا ٬ آن شب من از فانوس و ستاره و اشک و

تو سرریز شده بودم عین یک دریا باران که یک جا ببارد ٬ عین هر چیز که نمی شود گفت ٬ عین هیچ

چیز ٬ عین همه چیز ٬ عین آنچه محال ترین تصور یک دخترک فقیر عشق برای شاهزاده ی وفاست ٬ عین

تو ٬ عین خود خودت ٬ عین زیبای مریم که یقین دارم تا عرش با اشک می لرزد و جنگ از عشق می

ترسد ٬ پادشاهیت به ملک ویران دلم به حکمرانی زبر دست ترین شاهزاده های دنیای عاشقی می

ارزد .

این تنها خواب به حقیقت پیوسته ی خیس و آبادان آبان بود ٬ یک بار برای همیشه به آبان نشان دادی که

شاید بتواند از لطف زیبای تو ٬ تر شود و شرمنده ی دو حرف اولش نباشد اما هرگز به گرد پای ((الف))

اردیبهشت بهشت تولد تو نخواهد رسید ٬ بهشت تولدت را یدک می کشد و اردیبهشت عشقت را ٬ من

که باشم که تو را در حسرت عشقم بگذارم.

                                            

                                                                                             حسرت زده ترین دیوانه ات

                                                                                                                   

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت21:37توسط حامد | |

شب  رفتنت  عزیزم  ٬  هرگز  از  یادم  نمیره

واسه هر کسی که میگم  قصشو ٬ آتیش میگیره

دل من یه دریا خون بود  ٬ چشم  تو  یه دنیا تردید

آخرین لحظه نگاهت غصه داشت ٬ باز ولی خندید

شب رفتنت یه ماهی ٬ توی خشکی رفت و جون داد

زلزله خیلی دل ها رو ٬ اون  شب  از  غصه  تکون داد

غم ها  اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن

پا به پام عکسای  نازت ٬  اومدن تا صبح  نشستن

تو  چرا  از  اینجا  رفتی ؟   تو که مثل  قصه هایی

گله ام از چه چیزی باشه ؟  نه  بدی ٬ نه بی وفایی

شب  رفتنت  نوشتی  شدی  قربونی  تقدیر

نقره  اشکای  من شد  ٬ دور  گردنت  یه زنجیر

شب  تلخ  رفتن  تو  گلدونامون  اشکی  بودن

قحطی سفیدی ها بود همه انگار مشکی بودن

شب رفتنت که رفتی ٬ گفتی دیگه چاره ای نیست

دیدم اون بالاها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست

شب  رفتن  تو  یاس ها  دلمو  دلداری  دادن

اونا عاشقن ولیکن تنها  نیستن  که ٬  زیادن

بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت

من تا میخواستم ببارم ٬ هر کسی میدید نمیذاشت

شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت

اون که واسم همه چی بود آره تنها یادگارت

سرنوشت ما یه میدون ٬ زندگی اما یه بازی

پیش اسم ما نوشتن : حقته باید ببازی

شب رفتن تو خوندن همه واسه من لالایی

یکی میگفت که غریبی ٬ یکی میگفت بی وفایی

شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن

آشناها برای زخم وا شدم مرهم آوردن

شب رفتن تو تسبیح از دست گلدون ها افتاد

قلب آرزو هام انگار واسه ی همیشه وایساد

شب رفتن تو غربت ٬ جای اونجا ٬ اینجا پیچید

دل تو بدون منظور رفت و خوشبختیمو دزدید

شب رفتن  تو  دیدم ٬ یکی  از  قناری ها  مرد

فرداش اما دست قسمت اون یکیشم با خودش برد

شب رفتن تو چشمات راس راسی چه برقی داشتن

این همه آدم ٬ چرا من ؟ پس با من چه فرقی داشتن

شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه

قولتو   آروم  گذاشتم  پیش قرآن ٬ لب طاقچه

شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی  که خیسن

پیش  شاعرا  که  دائم  از  مسافر   مینویسن

شب رفتن  تو  دیدم  تا  که  غم  نیاد  سراغت

هیچ زمان روشن نمیشه واسه کسی چراغت

شب رفتن تو دیدم ٬ خیلی غمای شاعر

روی شیشمون نوشتم ٬ میشینم به پات مسافر

برو تا  همه  بدونن ٬ سفر هم اینقدا  بد  نیست

واسه گفتن از تو اما هیچ کی شاعری بلد نیست

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت12:2توسط حامد | |

اجازه هست عشق تو رو تو کوچه داد بزنم ؟

رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم ؟

اجازه هست مردم شهر ٬ قصه ما رو بدونن ؟

اسم منو ٬ عشق تورو ٬ تو کتابا بخونن؟

اجازه هست که قلبمو برات چراغونی کنم ؟

پیش نگاه عاشقت ٬ چشمامو قربونی کنم ؟

اجازه میدی تا ابد سر بزارم رو شونه هات ؟

روزی هزار و صد دفعه بگم که میمیرم برات ؟

اجازه میدی که بگم حرف ترانه هام تویی ؟

دلیل زنده بودنم ٬ درد بهانه هام تویی ؟

اجازه دارم به همه بگم که تو مال منی ؟

ستارتم اینو میگه ٬ که تو  ٬ تو اقبال منی ؟

اجازه هست تا ته مرگ منتظر تو بشینم ؟

تو رویاهای صورتیم ٬ خودم رو با تو ببینم ؟

اجازه هست جار بزنم بگم چقدر دوست دارم ؟

بگم میخوام بخاطرت سر به بیابون بزارم ؟

اجازه هست برای تو از ته دل دیوونه شم ؟

اجازه میدی که بگم همین روزا میای پیشم ؟

اجازه هست عکس تو رو ٬ رو صورت ماه بزنم ؟

طلسم قصه هامونو با داشتن تو بشکنم ؟

اجازه میدی که شبا همش بیام تو خواب تو ؟

اون عکسی که با هم داریم جا بدمش تو قاب تو ؟

اجازه میدی قصه هام با عشق تو جون بگیره ؟

چشای عاشقم واست روزی هزار بار بمیره ؟

اجازه میدی عشقمو همش بهت نشون بدم ؟

پیش زمین و آسمون واسه تو دست تکون بدم ؟

اجازه میدی واسه تو قصر طلایی بسازم ؟

با یه صدای مخملی واست لالایی بسازم ؟

اجازه میدی که فقط تو دنیا با تو بمونم ؟

هر چی که عاشقانه بود به خاطر تو بخونم ؟

اجازه هست با ٬ بال تو پر بزنیم بریم بهشت ؟

کاش نذاریم برنده شه تو بازی ما سرنوشت

اجازه هست با افتخار اهنگ ساز من بشی ؟

تو فصل سخت زندگی باز گل ناز من بشی ؟

اجازه هست پناه من گرمی آغوشت بشه ؟

هر اسمی جز اسم خودم دیگه فراموشت بشه ؟

اجازه میدی پاییزو ٬ پر از تولدت کنم ؟

بیامو ٬ ماه آذرو ٬ پیشکشی خودت کنم ؟

اجازه هست ؟ بگو که هست ٬ من همشو دارم میگم

با تو به آسمون میرم ٬ با تو یه آدم دیگم

اجازه هست بگم که تو از آسمونا اومدی ؟

فرشته هارو میشناسی ٬ زبونشو بلدی

اجازه هست یه لحظه هم دیگه ازت جدا نشم ؟

گول گلا رو نخورم ٬ محو ستاره ها نشم ؟

اجازه میدی که بگم من مال تو ٬ تو مال من ؟

من از تو خواهش میکنم که زیر وعده هات نزن

اجازه تو دست تو ٬ اجازه من دست تو

خنده من خنده تو ٬ شکست من شکست تو

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت16:16توسط حامد | |

من این متن رو از مقدمه کتاب ((اون یکی رو جز من داشت)) از مریم حیدرزاده انتخاب کردم چون واقعا قشنگ بود حتما بخونیدش

 

من از یک شکست عاشقانه می آیم . بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند . شکست نه برای پنهان کردن است و نه برای پنهان شدن.

میگویند از صبح بنویس ٬ از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت ٬ باران پنجره چشمانم را شسته است .  همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوشحال ٬ اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمیتوانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم . بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز ٬ که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است .

قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده داشتنش بر آید .

سقف اعتماد تعمیری ست ٬ مدام چکه میکند ٬ آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد خالی ست ٬ نمیتوانم باورش کنم نه رفتنش و نه ماندنش را.

مهم نیست ٬ تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را میسوزاند .

این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است ٬ اگر ترانه ها ثمره تخیل بود به جنون نمی رسید ٬ اعتراضی نیست کسی که به او نمیرسد به جنون رسیده از او راضی است . خلاصه غم سنگینی است اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد . اما همیشه حق با برنده ها نیست ٬ می شود در عین بازنده بودن سربلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد.

قرار بود حقیقت را بگویم سخت است ٬ بی علاج است ٬ دانستنش آدم را کم کم می کشد ٬ گریه شبانه می آورد ٬ اما همین است خبر کاملا ناگوار است اون یکی رو جز من داشت .

سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکستر های آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد ٬ گریه میکنم با شکوه  ٬ مثل اقیانوس ٬ بلند مثل اورست ٬ او نمی شنود و نمیداند که ماه ٬ خوشبختی مشترک همه بی ستاره هاست .

یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر آشفته من است :

چی کار کرد این دل سادم                             که از چشم تو افتادم ؟

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت1:59توسط حامد | |

روزای  خیلی   طلایی  یادته                             روز ترس از جدایی یادته

روز  تمرین   اشاره     یادته                               شب چیدن ستاره یادته

شعرای  کتاب  درسی   یادته                            یادته گفتی میترسی یادته

عکسمون تو قاب عکسو   یادته                         بله بدون مکسو یادته

دستمون تو دست هم بود یادته                       غصه هامون کم کم بود یادته

چشم نازت مال من بود یادته                          دیدن من غدقن بود یادته

روزگار قهر و آشتی یادته                                هیچکس و جز من نداشتی یادته

رویا های آسمونی یادته                                 قول دادی پیشم بمونی یادته

روزای بی غم و غصه یادته                              ببینم اول قصه  یادته

عصر ابراز علاقه یادته                                    خبر خوش کلاغه یادته

دست گرمت تو زمستون یادت                        شونه من زیر بارون یادته

واسه ی خنده اجازه یادته                              اونا که میگفتی رازه یادته

یادته فالای حافظ تو حیاط                              یادته قسم جونه شاخه نبات

گل سرخا رو نچیدیم یادته                             یه روزی همو ندیدیم یادته

شرط هامون سر صداقت یادته                        تو ! مجازات خیانت یادته

پنهونی  سر   قرارا       یادته                           تاخیرات توی بهارا یادته

گوش ندادیم به نصیحت یادته                          گشتنت دنبال فرصت  یادته

دستاتو میخوام بگیرم یادته                            راستی تو میخوام بمیرم  یادته

دونه دادن به کبوتر یادته                                 خاطرات توی دفتر    یادته

فال با نیت رسیدن  یادته                               طعم قهوه رو چشیدن  یادته

واسه فال قهوه رو خوردن  یادته                       روزی صد بار بی تو  مردن یادته

یادته دعای زیر طاقیا                                     کنار بوته های اقاقیا

زیر اون درخت گیلاس یادته                             با دو تا شاخه گل یاس یادته

یادته گفتن راز به قاصدک                               یادته چقدر به هم گفتیم کمک

فکر بودن توی قایق یادته                               تو به من گفتی شقایق یادته

پیش هم بودیم نذاشتن یادته                        اونا ما  رو  دوست نداشتن یادته

نامه   بدون  امضا  یادته                                اسم  مستعار  رویا   یادته

طرح اون انگشتر من یادته                              پاسخ  مختصر  من   یادته

فال حافظ ٬ شب یلدا یادته                             اسممو گذاشتی شیدا یادته

چیزی خواستیم از خدامون ٬ یادته                   مستجاب نشد دعامون یادته

چشمون زدن حسودا یادته                            چشامون شد مث رودا یادته

گفتی ما باید جداشیم یادته                          گفتی باید بی وفا شیم یادته

یه دفعه ازم بریدی یادته                                 خط رو اسم من کشیدی یادته

گفتی عشق تو هوس بود یادته                       گفتی خوب بود ولی بس بود یادته

حلقه   من  دست تو دیدم یادته                        کلی سرزنش شنیدم یادته

چشم من به چشمت افتاد یادته                       کاری که دست دلم داد یادته

حالا اومدم همون جا وایسادم                           که تقاضای تو رو جواب دادم

در آوردم از دستم انگشترو                               جا گذاشتمش همون جا دفترو

اما قول دادم به قلبم و خدا                                دیگه دل ندم به عشق آدما

حیف شعری که نوشتم یادته                            شعر من بد هم باشه زیادته

حیف شعری که نوشتم یادته                            شعر من بده ولی زیادته

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت12:33توسط حامد | |

یه روزی یه کف بین پیر ٬ نشست و فالمو گرفت 

اون رفت و هر چی گفته بود ٬ فکر و خیالمو گرفت

 

غریب بود و یه کم سیاه ٬ مهربونو  خمیده  پشت

چه بوی اسپندی میداد ٬ چشاش نجیب بود و درشت

 

بهم نگاهی کرد و گفت ٬ فالتو میخوای بگیرم ؟

گفتم بگیر ٬ بعدم بگو ٬ بگو چه وقتی میمیرم ؟

 

گفت دخترم کف میبینم ٬ قهوه و فنجون ندارم

نه بلدم ٬ نه  دوست  دارم  اداشونو  در  بیارم

 

گفتم بگو  اینم  دستام  ٬  از روی چپ میگی  یا راس

خندیدی و گفت فرق نداره ٬ هر دستی که میل شماس

 

تو زندگیت سختی دیدی ٬ فالت چرا پر از غمه ؟

م ٬ توی اسمت میبینم ٬ درست میگم نه ٬ مریمه ؟

 

یکی رو دوست داشتی که رفت ٬ مردا همه عین همن

خوبم توشون پیدا میشه  ٬  اما خوبا خیلی  کمن

 

بچه بودی چند تا خطر گذشته از بیخ سرت

خیال داری سفر بری ٬ خیر الهی سفرت

 

یکی دیگه تازگیا تو زندگیت پیدا شده

زیاد بهش تکیه نکن ٬ دوست داره ولی بده

 

دشمن چقدر زیاد داری ٬ راستی مگه چه کاره ای ؟

فکر نکنم دارا باشی ٬ نمی بینم ستاره ای

 

دو سه تا لکه میبینم ٬ دلت شکسته از کسی

یکی ته قلبته که میخوای بهش زود برسی

 

خدا رو از یاد نبری ٬ آیندتم پاکه ونیک

دو سه تا سد تو راهته٬ دوتا بزرگ ٬ یکی کوچیک

 

یکی تو قوم و خویشتون یکم مریضه مگه نه ؟

همونه که اسیرشی ؟ واست عزیزه مگه نه ؟

 

نگامو چیدم از نگاش با کلی غصه خندیدم

اصلن چی گفت و از کی گفت ٬ فالم چی بود نفهمیدم

 

آدمای فالای من مثل خودش غریب بودن

یعنی که خط های دستم ٬ انقدر کج و عجیب بودن ؟

 

خیلی خجالت کشیدم ٬ غم از نگاش چکه میکرد

گفتم چرا فال میگیری تو این هوای خیلی سرد ؟

 

چیه فالت درست نبود ٬ میخوای که مزدمو ندی ؟

نه ٬ هر چی گفتی راس بودش٬ تو راه حلم بلدی ؟

 

بغض گلوش آخر سر تو شهر چشماش ترکید

گفت دخترم باور نکن ٬ هیچکسی فردا رو ندید

 

من یه غریبم و اسیر ٬ تو شهرتون در به درم

دروغ میگم تا شبمو یه جور به فردا ببرم

 

منم یه بندم مثل تو ٬ تقدیرامون دست خداست

من کی باشم که بتونم ٬ بگم تو طالعت کجاست

 

گذشتم و نذاشتم اون بیشتر از این بهم بگه

اون ولی گفتش واسه فال نرو پیش کسه دیگه

 

دیدم اونو که دوباره به یه کسی دیگه رسید

بازم همون کف بینی ها دوباره بغضش ترکید

 

دنیای بی وفای ما از این کسا زیاد داره

از زمین و از آسمن غریب و کولی میباره

 

از همه چی که بگذریم تمامشم دروغ نبود

شاید به خاطر همین سرش زیاد شلوغ نبود

 

سر اونا که راس میگن همیشه خیلی خلوته

چه توی فال ٬  چه زندگی ٬ دنیا پر از خیانته

 

کف بین پیر هر چی که گفت دلم یه گوشه ای نوشت

تا ببینه حق با اونه یا بازیهای سرنوشت؟

 

همه شبیه هم شدیم ٬ فالامونم عین همه

اما فقط اون از کجا دونست که اسمم مریمه ؟

این که تموم شد و گذشت اما عجب کف بینی بود

ته دلش زلالتر از پیش گوییای چینی بود

 

دستام براش فرقی نداشت ٬ اون با دلش فالمو گرفت

از بعضی حرفا بگذریم دروغ چرا راستشو گفت

 

دل و ببین که همه جا یه جور به دردت میخوره

یکی باهاش فال میگیره ٬ یکی پولاشو میشماره

 

خلاصه که دلای پاک ٬ قسمت هر کس نمیشه

دلای روشن و زلال مال غریباس همیشه

 

اینم یه قصه عجیب ٬ فالی که چیزی نمیخواست

کف بینی با یه قلب صاف ٬ نه دست چپ ٬ نه دست راست

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت13:21توسط حامد | |

نمیگم خطا نکردم ٬ من  که  ادعا نکردم

همه گفتن بی وفایی من  که ادعا نکردم

عازم سفر شدی تو٬من دلم میخواست بمونی

واسه موندن تو اما به  خدا  دعا  نکردم

واسه تو کلی نوشتم که  یه جوری مبتلا شی

تقصیر منه که  آخر تو  رو  مبتلا  نکردم

توی کوچه ی رفاقت یه سلام جواب ندادم

تو دلم تویی اون  و  با کسی آشنا نکردم

میدونم دوستم نداری حتی قد یه قناری

اما عاشقم هنوزم  بدون  اشتباه  نکردم

ما جایی قرار نذاشتیم جز تو کوچه های رویا

این دفعه  تو  اومدی من به قرار وفا نکردم

زیر دین ناز چشمات عمریه دارم میسوزم

تا خاکستری نشه دل  دینمو ادا نکردم

اومدن واسه نصیحت به بهونه یه صحبت

عمرشون کلی تلف شد چون تو رو رها نکردم

راه آسمون که بسته ست گرچه قلبامون شکسته ست

تا به حال اینقدر خدا رو اینجوری صدا نکردم

تو منو گذاشتی رفتی ٬ خواستی من دیوونه تر شم

باورت نمیشه شاید آخه  جون فدا نکردم

نامه های عاشقونه با نشونه بی نشونه

اما از کسای دیگه ست پس اونا رو وا نکردم

یادته عکستو دادی بذارم تو قاب عکسم

بعد از اون روز دیگه هرگز به کسی نگاه نکردم

تو از اون روزی که رفتی ٬ نه تو رفتی که ببینی

تا قیامت هم تو رو من از خودم جدا نکردم

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت12:29توسط حامد | |

توی  باغا گل  سرخی ٬ توی  آسمون  ستاره

جایی رو سراغ  ندارم که نشون  از  تو نداره

تاریخ   تولد    تو  ٬  توی  دفتر  حسابم

شب که چشمام رو میبندم  باز نمیذاری بخوابم

عکس تو جور عجیبی توی چشمام می درخشه

دیوونم ٬ خدا می دونه ٬  کاش خودش منو ببخشه

توی تابستون نسیمی ٬ آفتابی توی زمستون

تو همونی که گرونه ٬ نمیاد  به  دستم آسون

وقتی من  تو  آسمونم  تو ٬ توی  راه زمینی

مشکل اینه چون عزیزی هرجا باشی نازنینی

سفر  دور  و  درازت بی  خطر  باشه  الهی

بی خبر منو گذاشتی ٬ ولی نه تو بی گناهی

قیمت  نگاه  نازت  خیلی  مثل  صداقت

مثل خوب  بودن تو  سختی واسه اثبات رفاقت

توی خرداد گل یاسی ٬  توی  آبان  گل  مریم

چه شکنجه ی قشنگی ٬ می کشی منو ٬ تو  کم کم

چه تفاهمی تو عاقل ٬ دل من مات و  دیوونه

درمونم دست چشاته ٬  اینم آخرین بهونه

دل تو یه وقتا سنگه یه روزم ٬ مثل بلوری

شبا گاهی یه قرص ماهی ٬ یه روزم یه تیکه نوری

حوصله که داشته باشی ٬ دو سه جمله میگی گاهی

اما میلت که نباشه ٬ نمیدی حتی نگاهی

چون غروب خیلی قشنگه ٬ تو خود خود غروبی

چی بگم قحطی واژه ست ٬ هرچی هستی خیلی خوبی

عکس نازت رو گذاشتم گوشه ی سفید دفتر

تا دیگه هیچکی نبینه ٬ هر چی پنهون باشه بهتر

مثل آسمون عجیبی ٬ شبی آبی شبی قرمز

ولی هر رنگی که باشی ٬ منو دوست نداری هرگز

یه روزی میشی یه دریا فرداش اما مثل کوهی

هرچی که دلت میخواد باش ٬ هرجا باشی با شکوهی

لا اقل خوب شد که لطفی کردی و ٬ واسم نوشتی

معنی حرف تو این بود که مطیع سرنوشتی

دلم رو دادم به دست تو  برای  یادگاری

قابلی نداره بردار میدونم  دوسم  نداری

وقتی که بارون میگیره چشمام از عشق تو خیسه

دل برات به قول سهراب ٬ زیر بارون مینویسه

تنها آرزوم  همینه ٬  تا  یادم  نرفته  راستی

کاش یه روز بهم بگی که من همونم که میخواستی

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت18:38توسط حامد | |

يه نفر خوابش مياد و واسه خواب جا نداره

يه نفر  يه  لقمه  نون ٬ براي   فردا   نداره

يه نفر ميشينه و اسكاناساشو ميشمره

ميخواد  امتحان  كنه  كه تا  داره يا نداره

يه نفر از بس بزرگه خونشون٬ گم ميشه توش

اون يكي ٬ اتاقشون واسه همه جا  نداره

بابا ميخواد واسه دخترش عروسك بخره

انتخاب هم ميكنه ٬  پولشو  اما  نداره

يكي دفترش پر از خط خطي و نقاشي

اون يكي مداد براي آب وبابا نداره

يكي ويلاي كنار درياشون قصره ولي

اون يكي حتي تو فكرش آب دريا نداره

يكي بعد مدرسه توپ چهل تيكه ميخواد

مامانش ميگه اينا گرونه اينجا نداره

يه نفر تولدش مهمونيه همه ميان

يكي تقويم واسه خط زدن رو ٬روزا نداره

يكي هر هفته پزشكشون مياد خونش

يكي داره ميميره خرج مداوا نداره

يكي انشاشو ميده توي خونه صحيح كنن

يكي ازبر شده درد رو ٬ ديگه انشا نداره

يه نفر مي ارزه امضاش به هزار تا عالمي

يكي بعد عمري رنج وزحمت امضا نداره

تو كلاس صحبت چيزي ميشه كه همه دارن

يكي مي پرسه آخه چرا مال ما نداره

يكي دوست داره كه كارتون ببينه ٬ اما كجا؟

يكي انقدر ديده  كه ميل تماشا نداره

يكي از واحداي بالاي برجشون ميگه

يكي اما خونشون اتاق بالا نداره

يكي جاي خاله بازي كلاس شنا ميره

يكي چيزي واسه نقاشي ابرا نداره

يكي پول نداره تا دوروز به شهرشون بره

يكي طاقت واسه ي صدور ويزا نداره

یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه

یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره

یکی از بس شومینه گرمه٬ می افته از نفس

یکی هم برای گرمای دستاش ها نداره

دخترک میگه خدا چرا ما ...؟ مادرش میگه :

عوضش دخترکم اون خونه لیلا نداره

یه نفر تمام روزاش پر٬ رنج و سختیه

هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره

یکی آزمایش نوشتن براش اما نمیره

میگه نزدیکیای ما آزمایشگاه نداره

بچه ای که تو چراغ قرمزا میفروشه گل

مگه درس و مشق و شور و شوق و رویا نداره ؟!

یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه

پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره !!!

یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم

دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره

بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره

یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرق  بین  آدما

این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

خدا به هر کسی هر چیزی دلش میخواد بده

همه چی دست اونه ربطی به شعر ها نداره

آدما از یه جا اومدن ٬ همه میرن یه جا

اون جا فرقی میون فقیر و دارا  نداره

کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت

با نمیشه ٬ با نمی خوام ٬ با نشد با نداره

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت7:5توسط حامد | |

زندگينامه مريم حيدر زاده من متولد ٢٩ آبان ١٣۵۶ و ساکن تهران هستم. من

از هشت سالگی شعر را شروع کردم . من تقريباً سه سال و نيم سن

داشتم که عمل آب مرواريد روی چشمم انجام شد . سه نظر راجع به اين

عمل وجود داره . يک سری از پزشک ها معتقد هستند که دستگاه های

بيمارستان عفونی بوده و عصب چشم راست من از بين رفته و چشم چپ

هم ضعيف شده . يک سری هم اين اشتباه رو می گذارند به حساب ناشی

بودن و سهل انگاری پزشک . به هر حال من می گذارم به حساب يک کليد

طلايی که در تقدير انسان وقتی نهفته باشه تمام اتفاقاتی که ميافته به نظر

من بهانه هست . البته من خيلی از تصويرها رو يادمه .يک عروسک دارم که

مال دو سالگيم هست به اسم " نينا " که کاملاً اون رو يادمه و يک پلنگ

صورتی ... و عينک ذره بينی که خوشخبتانه ديگه نمی زنم!

و رنگها رو هم بخصوص يادم مياد مخصوصأ رنگ سرخ . من هميشه دسته

گلهای عروس ها رو خراب می کردم و گل سرخ ها رو هميشه می چيدم !

بيشترين گل ها رو هم از دسته گل عروسی خالم چيدم که همين جا

ازشون معذرت خواهی می کنم ! من نه تا کتاب منتشر شده دارم که دو تا از

اونها نثر هست . يکی رو سال ١٣٨٠ منتشر کردم به اسم "نامه هايی که

پاره کردم " و يکی ديگه از اونها ارديبهشت سال ١٣٨٣  منتشر شد به

نام "نامه هايی که پاره کرد ی" ... اين سلسله مراتب نامه های عاشقانه ای

هست که هر چند سال يک بار نوشته ميشه . بسياری از دوستان، حتی از

خارج از ايران بعد از انتشار کتاب اول نثر من جواب تک تک اين نامه ها رو

دادند و اين برای من خيلی زيبا بود و نامه های خواننده گان رو در کتاب دوم

چاپ کردم .اولين کتاب من "پروانه ات خواهم ماند " نام داره . داستان اين بر

می گرده به کارگردان خوب شبکه سه تلويزيون ايران آقای کاشانی که من

خيلی ازشون تشکر می کنم و هميشه هم گفتم که آغاز کار من با ايشون

بود .ايشون کارگردان يک برنامه تلويزيونی بودند به نام "شب های تابستان "

که از شبکه اول سيما پخش می شد . قرار يک مصاحبه ای رو برای من و

برای المپياد گذاشتند و در اون سوالاتی می کردند . در اين سوالات رسيديم

به شعر و ادبيات و آخرش گفتند يک تفعل به حافظ بزن و بخون . اتفاقاً شعر

"چو بشنوی سخن اهل دل نگو که خطاست " در اومد . اون رو خون دم و تموم

شد . چند ماه بعد از اون مصاحبه با من تماس گرفتند و گفتند که يک جنگ

اجتماعی رو در شبکه سه سيما تشکيل دادند و به من گفتند که تو حاضری

اجرای بخش ادبی اون رو به عهده بگيری؟ اين کار رو قبول کردم و کار خيلی

قشنگی هم بود . يک سال و نيم اين کار رو به شکل م داوم انجام دادم که

خوشبختانه با استقبال خيلی زيادی هم مواجه شد . من هفته ای يک بار

بايد همه نامه ها رو بررسی می کردم و جواب می دادم . تا اينکه اين برنامه

هم مثل همه قصه ها و نامه ها تموم شد .بعد از اين کار آقای کاشانی

پيشنهاد کردند حالا شعرهايی که توی اين جنگ خوندی رو در قالب يک کتاب

ارائه بده . من هم اين کار رو کردم و همين جا از نشر معين و پروين هم تشکر

می کنم و از ناشر بسيار گلم آقای رامسری که هر سال به من قول دادند

که برای ارديبهشت که نمايشگاه کتاب هست، کتاب من رو برسونند . تا حالا

هيچ وقت هم بدقولی نکردند و من هم خيلی ازشون تشکر می کنم .رشته

دبيرستان من انسانی بود اما رشته دانشکده من متاسفانه حقوق قضايی

دانشگاه تهران بود . . من خودم ادبيات رو دوست داشتم . زمان انتخاب رشته

که رسيد، همه مخصوصاً کادر مدرسه ای که توش تحصيل می کردم گفتند

به خاطر معدلت حقوق بخون ! من فکر می کردم شايد قسمت های عملی

اين رشته بتونه من رو جذب بکنه .مثل رفتن به دادگاه، زندان ها و ... چون

اين جاها با احساسات مردم ارتباط داره و ميتونه برای کسی که عشق به

شعر و ادبيات داره مؤثر باشه. ولی متاسفانه ما حتی يک جلسه عملی هم

توی دانشگاه تهرانی که اين همه ازش صحبت می کنند نداشتيم ! يعنی

چهار سال تئوری خونديم . ترم دوم بود که من متاسفانه متوجه شدم و ديدم

که نمی تونم اين رشته رو تحمل کنم ! اما به اصرار مادرم اين چهار سال رو

تموم کردم و کاملاً درس رو بوسيدم و گذاشتم کنار ...

+نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت0:52توسط حامد | |

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

آره بازم منم همون دیوونه همیشگی

فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت

دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

حال من رو اگه بخوای رنگ گلهای قالیه

جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منند اینجا هوا پر ازغمه

از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون

فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون

فدای تو!نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم

حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی

قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی

نمیدونم چقدر دلم تنگه برای دیدنت

برای مهربونیات ٬نوازشات٬بوسیدنت

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته

یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته

من میدونم همین روزاعشق من از یادت میره

بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره

روزات بلنده یا کوتاه ٬ دوست شدی اونجا با کسی

بیشتر از این منو نذار تو قصه و دلواپسی

یه وقت منو گم نکنی تو دود اون شهر غریب

یه سرزمین غربته با صدتا نیرنگ و فریب

فدای تو یه وقت شبا بیخوابی خستت نکنه

غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه

چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی

تنگ بلور آتو يه وقت ناغافل نشكني

اگه واست زحمتي نيست  بر سر عهدمون بمون

منم ت رو سپردمت دست خداي مهربون

راستي ديروز بارون اومد من وخيالت تر شديم

رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم

از وقتي رفتي آسمونمون پر از كبوتره

زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره

غصه نخور تا تو بياي حال من هم اينجوريه

سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه

گلدون شمعدونيمونم عجيب واست دلواپسه

مثل يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه

تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟

دلت مي خواد ميومدم يا تنها رفتي بهتره

از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون

همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون

يادت مياد گريه هامو ريختم كنار پنجره

داد كشيدم تورو خدا نامه بده يادت نره

يادت مياد خنديدي و گفتي حالا بزار برم

تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم

امروز ديدم ديگه داري منو فراموش ميكني

فانوس آرزوهامونو داري خاموش ميكني

گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست

با اين كه من خوب ميدونم جواب نامه با خداست

عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه

يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم

داغ دلم تازه ميشه اسمتو وقتي ميارم

وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير

مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير

حرف منو به دل نگير همش مال غريبي

تو رفتي ٬من غريب شدم چه دنياي عجيبي

زود تر بيا اينجا واسم بدون تو جهنمه

ديوار خونمون پر از سايه ي غصه و غمه

تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم ميشه

مگه نگفتي همه جا مال مني تا هميشه

دلم واست شور ميزنه اين دل رو بي خبر نذار

تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار

فكر نكني از راه دور دارم سفارش ميكنم

به جون تو فقط دارم يه قطره خواهش ميكنم

اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب

كه هر صفحه اش قصه چند تا درده و چند تا عذاب

ميگم شبا ستاره ها تا ميتئنن دعات كنن

نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن

يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل ميذاره          مريم همون كسي كه بيشتر از همه دوست داره

+نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت18:30توسط حامد | |

 
همه بغضشون گرفته چرا بارون نمياد!؟
ليلي مرد از غم دوري چرا مجنون نمياد!؟
روي ماهش کجا پنهون شده رفته کجا!؟
چرا از اونور ابرا ديگه بيرون نمياد!؟
نيتت رو واسه فال قهوه کردم ولي حيف
عکس اون چشماي قشنگ توي فنجون نمياد
من و کشتي تو با اين خنجر دوريت عجبه
چرا از اين دله ديونه يه کم خون نمياد!؟
مگه تو بيخبري موم رو پريشون ميکنم
دل تو واسه مويه پريشون نمياد
دل تو ازبس سفيد و لطيفه مثل برف
از خجالت تو برفي تو زمستون نمياد
تو دلم فقط يه بار مهموني بود تو اومدي
درا رو بستم از اون وقت ديگه مهمون نمياد
صدايه بارون قشنگه به شيشه که ميخوره
اما با غم نجيب روي ناودون نمياد
دو سه بار واسط نوشتم مثه آيينه ميموني
تو يه بار جواب ندادي چرا شمعدون نمياد
عمريه اسيرتم اسير اون چشماي ناز
يه ملاقاتي واسم يه بار تو زندون نمياد
نميگه کسي واسه مرمتش فکري کنيم
هيچکسي سراغ اين کلبه ويرون نمياد
زندگي بزيه شطرنج و من منتظرم
طرف مقابلم ولي به ميدون نمياد
گاهي وقتها اينقدر آب و هوام ابري ميشه
که قد اشکاي من از رود کارون نمياد
گاهي وقتا با خودم ميگم شاي ميخواد ذوق بکنم
اما معلومه نخواد بياد که پنهون نمياد
اونکه براي ديدنش ستاره ميچيني اهل نازه
پس با يه خواهش آسون نمياد
تو نامه آخري کلي دليل اورده بود
مثلا چون تشنه اند ياسايه تو گلدون نمياد 
 
لااقل کاش راستشو براي من نوشته بود
 
کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمياد

+نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت15:56توسط حامد | |

توی دنیایی که قلبا هر کدوم یه جا اسیرن

کاش به فکر اونا باشیم که از این زمونه سیرن

اونا که تو عصر آهن تشنه یه جرعه یادن

کاش که دست کم نگیریم این آدما زیادن

نذاریم که تو چشاشون٬بشینه دونه اشکی

اونا فانوسن وخاموش ٬ آره فانوسای مشکی

دنیاشون شاید یه شهره ٬خالی از قهر ودورنگی

توی سینشون یه قلبه جای این دلای سنگی

چهرشون شاید به ظاهر مث دیگران نباشه

اما نور مهربونی ٬توی شهرمون می پاشه

غم چشماشون عجیبه ٬توی خاطرا می مونه

ما ازش خبر نداریم٬چیزی رو که اون می دونه

توی این عصر پر از درد ٬خیلی آدما یه دنیان

خیلیا تو جمع دنیا بی قرار و تک و تنهان

زیر سایه سلامت هواشونو داشته باشیم

توی جمع بی قرارا عطر خوشبختی بپاشیم

به بهونه ی زمونه نذاریم که برن از یاد

بذاریم زنده بمونن ٬مث عشق یک فرهاد

قصه ی فانوس مشکی صحبت دیروز و فرداس

قصه شون مال حالا نیست از حالا تا ته دنیاس

نمی گم با این ترانه٬ گل کنه محبتاتون

جایی رو باید بگیرن٬همیشه تو فرصتامون

این ترانه یه اشارس به دلای خواب و بیدار

که به یاد اونا باشیم همه به امید دیدار

غم تنهایی رو باید از نگاهشون بخونیم         خدا خیلی مهربونه اگه ما بنده ی اونیم

+نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت0:15توسط حامد | |

دلم میخواد یه چیزی رو بدونی                                           

دیگه نه عاشقی نه مهربونی

منم دیگه تصمیمم رو گرفتم

اصلا نمیخوام که پیشم بمونی

دیشب که داشتم فکرام و میکردم

دیدم با تو تلف شده جوونی

یه جا یه جمله ی قشنگی دیدم

عاشقو باید از خودش برونی

چه شعرایی من واسه تو نوشتم

تو همه چیز بودی جز آسمونی

یادت میاد منتم رو کشیدی ؟

تا که فقط بهت بدم نشونی ؟

یادت میاد روی درخت نوشتی

تا عمر داری برای من میخونی ؟

یادت میاد حتی سلام من رو

گفتی به هیچ کس نمیرسونی

حالا بیار عکسامو تا تموم شه

اگر که وقت داری اگه میتونی

نگو خجالت میکشی میدونم

تو خیلی وقته دیگه مال اونی

هر باشی هر جا  میری الهی

برات  تلافی   نکنه    زمونی

 

                                                                           مریم حیدر زاده

+نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت18:13توسط حامد | |